نوشته‌های احسان طریقت

مرثیه در مرگ ایگناسیو سانچز مخیاس

Ignacio Sanchez Mejiasگاوباز اسپانیولیاثر: فدریکو گارسیا لورکا ۱ زخم و مرگ در ساعت پنج عصر.درست ساعت پنج عصر بود.پسری پارچه‌ی سفید را آورد                    در ساعت پنج عصرسبدی آهک، از پیش آماده                      در ساعت پنج عصر باقی همه مرگ بود...

دسته‌بندی -شعر

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر...

گرم و تنها

غم انگیزترین تابستان اینجاست! درنگاه من. در حرفهای ناگفته، در حرفهای تلنبار شده، در همهمه سنگین روز، در میان کریه ترین خنده های مصنوعی، در امتداد سخت ترین قدم ها و در خرد شدن غرور برگی زیر پا در سرخی رخسار و ابهام نقش بسته در چشمانم حسرت! گرمترین...

زهر حسرت

دانلود فایل صوتی   نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت مدتی از عمر رفت و بر نگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار...

بهار دلکش

بهار دلکش

بــــــهار دلـــکش رســـــید و دل به جــا نباشد از آن کــــه دلــــبر دمـــــی به فکـــــر ما نباشد * * * در این بـــهار ای صــــنم بیـــا و آشــــتی کــن که جنــــگ و کــــین با مــــن حزین روا نـباشد * * * صبحدم بلبل، بر درخت گل، بخنده می گفت...

راز حسرت

راز حسرت

حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه هر روز کم کم می خوریم آب می خواهم سرابم می دهد عشق می خواهم عذابم می دهد من نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟ خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم دارم زدند بعد از این با بی کسی خو می کنم...

اونی که می خواستی

اونی که می خواستی

اونی که میخواستی تو غبارا گم شد مرغی شد و پشت حصارا گم شد اسم تو رو رو بال مرغا نوشت رو کنده ی سبز درختا نوشت یه روز که بارون میومد بهش گفت یه روز دیگه رو موج دریا نوشت دریا با موجاش اونو از خودش روند مرغ هوا گم شد و اونو گریوند اونی که میخواستی تو...

چه کسی

چه کسی

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو گاه می‌اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی روی خندان تو را کاشکی میدیدم شانه بالا زدنت را بی قید ….. و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد...

برف نو

برف نو

برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام! بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.   پاکی آوردی ــ ای امیدِ سپید! ــ همه آلوده‌گی‌ست این ایام.   راهِ شومی‌ست می‌زند مطرب تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام اشک‌واری‌ست می‌کُشد لبخند ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام شنبه چون جمعه، پار چون...

به یاد خواهی آورد

به یاد خواهی آورد

به یاد خواهی آورد روزی پرنده ای را خیس از عشق یا رایحه ای شیرین را و بازی رودخانه ای که قطره قطره با دستان تو عشق بازی می کند. به یاد خواهی آورد روزی هدیه ای را از زمین که چونان رسی طلائی رنگ یا چونان علفی در تو می زاید. به یاد خواهی آورد دسته گلی...

…..

…..

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالمبی تو من اسیر دست آرزوهای محالمیاد من نبودی اما،من به یاد تو شکستمغیر تو که دوری از من دل به هیچکسی نبستمهم ترانه یاد من باشبی بهانه یاد من باشوقت بیداری مهتابعاشقانه یاد من باش

حسرت دل سپردگی

حسرت دل سپردگی

دل سپردم به فردای تاریکت ماندم در سکوت پژمرده خیالت. دست کشیدی از نگاه هایم که دل داده بودم به نگاه بارانی‌ات دلم را دور راندی از دلم که سپرده بودمش به تو با آوای پر سوز بودنم. حسرت نشین سرای دل بی آرزوی پروازت شدم. بودنم را، به حراج عشق تو گذاردم...

کجاست پنجره؟ کجاست باران؟

کجاست پنجره؟ کجاست باران؟

کجاست؟کجاست پنجره ؟ کجاست باران؟من از این دیوارها بیزارم…..کجاست صاحب صدایی که در سکوت مرا به بودن می خواندو در سیاهی چشمانم امید می کارد؟!کجاست دستان یاری بخش ؟من از این دغل بازان دو رو بیزارمکجاست پنجره ؟ کجاست باران؟من به مهر باران محتاجم