یک رهجو
مریم میرزاخانی

خداحافظی تلخ؛ مریم میرزاخانی کوتاه ولی بزرگ

مرگ؛ واژه‌ غریبی که برایمان چندان غریبه نیست، ولی ما با آن غریبه‌ایم. واژه‌ای که وقتی می‌شنویم تداعی پایانی است بر یک آغاز؛ آغازی که هر بار می‌دانیم وقتی شروعی رقم زده می‌شود، باید پایانی هم بر آن تصور کرد. اما چه سخت است گاهی پایان‌هایی که در امتدادی بین آغاز و پایان‌‌اش اثرگذار است. اثری به وسعت یک زندگی؛اثر به وسعت زندگیِ ما، انسان‌ها،‌نسل‌ها و حتی دنیا. و نمی‌توان به سادگی از مرگی گذشت که پایانی است بر آغاز کسی که دنیایی را مبهوت خود کرد.

آسان نیست از نوشتن بر کسی که اولین‌های زیادی را در دنیا از خود به جا گذاشت و اثر خود را بی‌نظیر‌تر از آنچه که تصورش را می‌کنیم در جهانِ بی‌ثبات ما به ثبات رسانپ. نابغه‌ای جوان که هر چند در ایران نتوانستیم از استعدادش استفاده‌ی درستی بکنیم (که این هیچ)، ارزش و منزلت و جایگاهش را هم قدر ندانستیم. اما با این که در آن‌سوی جهان هم که بود، افتخار هم ملیت‌ بودنش را با خود زمزمه می‌کردیم و فخر جهانمان بود. هر چند که دیر، ولی نامش در ایران شنیده می‌شد. نام مریم میرزاخانی زیاد نیست که شنیده می‌شد، ولی فخرش تا سال‌ها در جهان جولان خواهد داد؛ چه بفهمیمش یا که نفهمیم.

افسوس! افسوس از زندگی‌هایی که بیهوده به پایان می‌بریم و هیچ که هیچ. افسوس از زندگی‌هایی که در کنارشان می‌توانستیم قدر بیابیم ولی هیچ که هیچ. افسوس به خودمان که هیچ نداریم جز هیچ.

برای یادی از مریم میرزاخانی که امروز غمی بزرگ برایمان گذاشت و رفت شاید این شعر از اخوان کمی قدرنوازی‌اش کند:

در این شبهای شوم اختر که قحطستان جاوید است

همه دارایی ما، دولتِ ما ، نورِ ما ، چشم و چراغ ما

برفت از دست

دریغا آن پریشادخت شعر آدمیزادان

نهان شد، رفت

از این نفرین‌شده مسکینِ خراب‌آباد

دریغا آن زن مردانه‌تر از هرچه مردانند

آن آزاده، آن آزاد

دریغا آن پریشادخت

نهان شد در تجیر ابرهای خاک

و اکنون آسمان‌ها را ز چَشم اخترانِ دوردستِ شعر

بر خاک او نثاری هست، هر شب، پاک.

 

بخوانید  ژاپن کشوری از افسانه تا واقعیت

به یادی از مریم میرزاخانی، دختر، خواهر، همسر، مادر، پرفسور ریاضی‌دان، استاد دانشگاه استفنورد.

باشد که ما هم یادی از خود به نیکی و تاثیرگذاری به جا بگذاریم.

پست‌هایی که احتمالا دوست دارید بخوانید

نظر دهید