یک رهجو

ذهنی ابری و خاکستری

سال‌ها پیش، حدود ۴ سال پیش دقیقا با یه سوال از مجموعه‌ای که کار می‌کردم خارج شدم. مجموعه‌ای که ۱۱ سال از عمرم رو اونجا صرف کردم. موقعی که تصمیم داشتم کارم رو عوض کنم، از خودم یه سوال داشتم؛ «من چیکار دارم با زندگی خودم می‌کنم؟» این سوال به شکل و شیوه‌های مختلفی توی زندگیم جریان داشته و الان داره به شکلی جدید خودش رو نشون میده. سوال جدیدی که توی زندگیم پیش اومده اینه: «من چه ارزشی برای خودم قائلم؟»

مدتهاس که در مورد مسیری که توش هستم دچار شک و تردید شدم. مدتهاست که نتونستم با خودم در مورد مسیری که در حال طی کردن هستم کنار بیام و به سوال‌هایی که پیش اومده جواب بدم. سوال‌هایی که داره مثل خوره روحم رو می‌خوره. سوالایی مثل این که «من برای خودم چه ارزشی قائلم؟»، «دیگران من رو چطور می‌بینند؟»، «آیا به تعهدی که به خودم در مورد کمک کردن به دیگران و تاثیرگذاری توی زندگی‌شون پایبند بودم؟»، «آیا حرفه‌ای که دارم و جایی که کار می‌کنم به این هدف کمک می‌کنه؟»

متاسفانه هر چی بیشتر فکر می‌کنم به نتیجه‌ای می‌رسم که برای خودم به اندازه‌ای که لازم بوده ارزش قائل نبودم و همین موضوع باعث شده اعتماد به نفسم هم به اندازه زیادی افت کرده و در مجموعه باید بگم که گاهی شرایط اونطوری که می‌خوای نیست.

باید دوباره مانیفست شخصیم رو بازبینی کنم، مسیری که در حال طی کردنش هستم رو بازبینی کنم و حتی ممکنه همه‌ی اینها باعث بشه تصمیمات سخت و دردناکی بگیرم. با این آخری خیلی هم غریبه و ناآشنا نیستم و سالهاس که با همدیگه سفر می‌کنیم.

بخوانید  بمب ساعتی فرهنگ تهاجم را خنثی کنیم

نظر دهید