یک رهجو
بازخوانی اوشین؛ از زندگی چه می‌خواهیم؟

بازخوانی اوشین؛ ما از زندگی چه می‌خواهیم؟

مجله داستان شماره ۶۷، ویژه تابستان، ویژه ادبیات و فرهنگ ژاپن بود. این شماره از مجله داستان را که ورق می‌زنم، نوشته‌هایی که هر کدام به بخشی از خاطرات کودکیِ من مربوط می‌شد و به خاطرات ما دهه پنجاهی‌ها و دهه شصتی‌ها می‌چسبید، عین اسب چارنعلی که تو، به یال‌هایش چنگ می‌زنی تا از روی آن نیافتی و به مقصد برسی مرا برد به آن روزهای عجیب؛ روزهایی خوب و بدِ توامان. آن روزهایی که موشک و بمب از آسمان می‌بارید و زندگی‌هایی را نابود کرد و بهم می‌ریخت. در بهترین حالت،‌ ترس و وحشت بود که پیر و جوان،‌ زن و مرد،‌ کودک و نوجوان را هنگام شنیده شدن «آژیر قرمز» به پناهگاه‌ها می‌برد. یادم نمی‌رود همین چند وقت پیش که شبکه نمایش داشت فیلمی از دوران جنگ را نمایش می‌داد و صدای آژیر قرمز در آن نشانه‌ای بود برای وضعیت قرمز و مخاطبانش را به رفتن به پناهگاه دعوت می‌کرد، نفس‌زنان و بی‌آنکه بفهمم در سال ۹۵ شمسی هستیم و سال‌هاست دیگر عراق جنایتکار نیست و دوست و برادرمان شده، از اتاق بیرون دویدم و خودتان می‌توانید قیافه دیدنی دیگران را حدس بزنید.

آن سا‌ل‌ها تلویزیون گروندیکی داشتیم که دکمه‌های کنترل سفت شده بود و دکمه خاموش روشنش هم کار نمی‌کرد. تازه این دردسر کوچکی بود که می‌شد بلند شد و تا نزدیکی تلویزیون رفت و از همان جلو،‌ تلویزیون را روشن و خاموش کرد. آن موقع خبری از تلویزیون‌های هوشمندِ اولترا اچ‌دیِ منحنی و فیلان و بیسار نبود. آن‌روزها شاید کنترل زیاد به درد نمی‌خورد،‌ چرا که تلویزیون ۲ کانال داشت؛ کانال ۱ که ساعت ۴ شروع می‌کرد به پخش تصاویر گمشد‌گان و ساعت ۵ تا ۶ برنامه کودک می‌داد. کانال دو هم چیز دندان‌گیری نداشت به جز برنامه گوناگون که خیلی دوستش نداشتم ولی صدای بی‌نظیر استاد «جلال مقامی» همه‌ی کم و کسری‌های برنامه را می‌پوشاند.

بخوانید  عالی ولی دیر یا خوب ولی به موقع؟

اما یک چیزی آن سال‌ها از تلویزیون روزهای شنبه به گمانم پخش می‌شد که نادیده گرفتنش بی‌نهایت بعید به نظر می‌رسید. آن سال‌ها هنوز سیستم پخش خانگی آلوده‌ی جم‌ها و فارسی‌وان‌ها و فیلم‌ها و سریال‌های کره‌ای نبود و این‌گونه نبود که هر کسی سرش در موبایل، ببخشید گوشی هوشمندش باشد و مشغول جوریدن یوتیوب یا نسخه وطنیش آپارات باشد و در عادی‌ترین حالت‌های امروز سر در گریبان تلگرام‌ها و شبکه‌های اجتماعی برده باشیم و زیر باد خنک انواع و اقسام دستگاه‌های خنک کننده،‌ روی مبل، با اینترنت پرسرعت و چه‌ها و چه‌های دیگر لمیده باشیم و باز هم آه و ناله‌مان بلند باشد. آن زمان یک سریال «سال‌های دور» از خانه بود و تمام.

سال‌های دور از خانه یا همان اوشین که شروع می‌شد، جنبنده‌ای در شهر نمی‌دیدی. حتی ترس از خاموشی هم باعث نمی‌شد ذوق‌وشوق شروع شدن‌ سریال از بین برود. آنقدر شهر خلوت می‌شد که حتی اگر صدایی هم در کوچه و خیابان می‌شنیدی مهم نبود. آن روزها چراغ‌های کوچه و خیابان را  خاموش می‌کردن که هواپیماهای متجاوز عراقی نتوانند مکان‌های مختلف را تشخیص دهند و شاید جانی سالم از بمب‌ها به در ببریم.

آنقدر سکوت و آرامش در شهر برقرار می‌شد که اگر دزدی هم به قافله‌ی ماشین‌های پارک شده در کوچه و خیابان می‌زد احتمال اینکه کسی متوجه آن شود بسیار کم بود. یادم می‌آید که یک روز صبح،‌ همسایه طبقه چهارممان که تاکسی داشت و صبح زود می‌رفت برای کاسبی‌اش، یواش در خانه‌مان را زد و پدر خدا بیامرزمان را صدا زد که «آقای طریقت یه لحظه بیا پایین!» پدر رفت پایین و ما هم خوابآلو و چشم‌مالان پشت پنجره رفتیم و دیدیم که ای دل غافل پیکان موتور انگلیسیِ مدل ۵۹‌مان که آن‌روزها سالاری برای خود به حساب می‌آمد،‌ چهار چرخش روی هواست. در واقع ماشین روی پاره‌آجرهایی بود و چهارچرخش احتمالا پیش آقای دزدی بود که دیشب از مستیِ نگاه‌مان به تلویزیون و دیدن اوشینی که ترب و برنج شفته‌ می‌خورد و آن شوهرش ریوزوی بدبخت و مفلوک که مشغول رسیدن یا شاید هم نرسیدن به زندگی بود،‌ سواستفاده کرده و چهار چرخ‌مان را به هوافرستاده بود.

بخوانید  ذهنی ابری و خاکستری

آن روزها وقتی که اوشین می‌دیدیم چه آرزوهایی که در سر نداشتیم و چه همذات‌پنداری‌هایی که با او نمی‌کردیم. زنی که در اوج سختی و فلاکت امیدوار بود و راضی و خوشحال؛ لبخند می‌زد و به زندگی امید داشت. ما هم هزاران کیلومتر این طرف‌تر نشسته بودیم زیر بمب و موشک و قحطی و جیره‌بندی و بازی با کوپن‌های خانواده که روی زمین میچیدیم و خاطره‌سازی می‌کردیم. ما هم سختی و زحمت زیادی داشتیم ولی منسجم و خوشحال و امیدوار بودیم.

اما این‌روزها منشور متحرک دواری که آن روزها در عین سختی و جنگ و همه آن‌چیزهایی که نباید می‌بود، جور دیگری می‌چرخد. منشور این روزها نمایشی است از اوشین‌ها و هانیکوهای زمانه که چنان به خود رسیده‌اند و چیتان فیتانشان منشور را در نوردیده است که حتی کودکان از سرزمین شمالی هم تصوری از آن نداشتند. رفاه امروزی که طبعاً باید هم باشد و باید برای رسیدن به آن تلاش کرد آن حس و حال و گرمای خانوادگی را گرفته و عصر یخی در جامعه پراکنده کرده. سرها در گریبان تکنولوژی، سفره‌ها رنگی، فیلم‌ها متنوع و دیدنی،‌ اما حس و حال‌ها همه خسته، افسرده،‌ ناامید و بداخلاق. همه بیشتر می‌دوند و کمتر می‌رسند، همه ماشین‌ها بهتر و خارجی‌تر؛ همه خوشتیپ‌تر و مارک‌باز‌تر، اما امید کمتر و آدمها خسته‌تر و …

خودم هم که اینها را می‌نویسم درگیر همین موضوع هستم. من هم مثل بقیه درگیر چرخه‌ی گردباد فناوری و وعده‌ی رفاهِ آن چشم‌هایم را برق می‌اندازد. اما واقعا جای خیلی چیز‌ها خالی‌ و خالی‌تر از قبل است. واقعا یک سوال که شاید پاسخ به آن مهمتر از هر چیزی است برایم مدهاست که طلاکوبِ بالای درِ زندگی‌ام شده است؛ «ما از زندگی چه می‌خواهیم؟»

بخوانید  آیا سواد عمومی حاصل از مطالعه در جامعه رو به نابودی است؟

پست‌هایی که احتمالا دوست دارید بخوانید

نظر دهید