یک رهجو
همه ترس‌های من

همه ترس‌های من: پاسخی به سوال یک دوست

چند ماه پیش یکی از دوستان مستندسازم که در حال کار روی یکی از پروژه‌های جالبش است سوالی از من پرسید؛ سوالی درباره «همه ترس‌های من». من سال‌ها بود که در این مورد فکر کرده بودم ولی هیچ‌وقت ترس‌هایم رو مکتوب نکرده بودم. این‌بار تماش سختی‌های پاسخ به این سوال را کناری زدم تا به این سوال دوستم پاسخی بدهم. البته می‌دانم که پاسخم شاید چندان تکمیل، مرتب و منظم نباشد و هر روز به این پاسخی که خواهد داد اضافه شود، ولی متن زیر پاسخی بود که برای او فرستادم.

همه ترس‌های من

این یک عنوان نیست، این یک دغدغه است که مدت‌هاست مثل یک خوره جانم را می‌خورد. یک سوال ساده نیست که تنها به دنبال جوابی برای آن باشم؛ «همه‌ی ترس‌های من» به یک سبک زندگی تبدیل شده است. این سوال در در هر حالی که بوده‌ام مثل یک فرشته‌ی آسمانی بر یکی از شانه‌هایم نشسته و تکانم داده. البته چندان فرقی نمی‌کند که کدام شانه را انتخاب می‌کند، چرا که وقتی پاسخی به سوال یک فرشته نداری خیلی فرقی ندارد که سفیدپوش باشد یا قرمز به تن کند. سوالش دودمانت را در آن لحظه به باد می‌دهد.

می‌دانید چه چیزی از هر چیزی در راه پیدا کردن پاسخ سوال ترس‌هایتان برایتان ترسناک‌تر است؟ دیدن و حس کردن نزدیک شدن خط پایان. خط پایانی که به راحتی می‌بینی به آن نزدیک می‌شوی و زمانی برای یافتن پاسخ مرتبط با ترسهایت پیدا نمی‌کنی. چه پاسخی باشد چه نباشد، مهم وجود سوال‌ها و ترس‌هایی است که نمی‌توانی آنها را نادیده بگیری و از آنها فرار کنی. اما واقعا ترس‌های من چیست؟ اگر همه آنها اتفاق بیافتند چه می‌شود؟ اگر ترس‌ها واقعی باشند چه؟

ترس‌های من از کی شروع شد؟ دقیق یادم نیست اما زمانی یادم می‌اید که روز اول دبستان بودم. زنگ تعطیلی به صدا درآمد و من تنها ماندم چون جسه کوچکی که داشتم و جایی که ایستاده بودم باعث شده بود خواهرم مرا پیدا نکند و من برای دقایقی با بغض از ترس در کنج پنجره‌ای قدی که فرو رفنه در دیوار بود قایم شده بودم و جالب اینجاست که این خاطره یکی از معدود خاطره‌های آن دوران است که به شفافی آن را به خاطر دارم. من همیشه ترس از تنهایی دارم. تنهایی مرا می‌ترساند، اما در میان جمع بودن و شلوغی هم مرا میترساند. همیشه در حال فرار از یکی از  این وضعیت‌ها به دیگری هستم. همین ترس از تنهایی است که باعث می‌شود دوست پیدا کنم و به قول معروف وارد رابطه شوم، اما همین رابطه‌ها هم ترسناک‌اند. رابطه یعنی مسئولیت و این خودش ترس است. اگر نتوانی آن را به درستی انجام دهی چه می‌شود؟ اگر نتوانی دوستت را خوشحال کنی چه می‌شود؟ آخر نفهمیدم که می‌خواهم با کسی در رابطه باشم یا نه. چون نبودنش هم یعن هم صحبت نداشتن. هم صحبت نداشتن خودش برای من ترس است. این یعنی کسی نیست که با او صحبت کنی. حرف زدن هم خودش ترسناک است. اگر حرف‌هایم بیهوده باشند،‌اگر حرفهایم را نتوانم به درستی بزنم،‌اگر حرفهایم را متوجه نشوند این خودش ترس حرف زدن می‌آورد. من در هر دو حالت آدم متبحری هستم؛ هم حرف زدن و هم نزدن. در هر دو حالت هم آدم ترسویی هستم و این ترس خودش کار را خراب می‌کند. گفتم که از تنهایی می‌ترسم و از رابطه هم ترس دارم. به همین دلیل علاوه بر اینکه از تنها بودن می‌‌ترسم، از ازدواج هم می‌ترسم. می‌ترسم که نتوانم همسرم را خوشبخت کنم، خواسته‌هایش را برآورده کنم و ستون محکمی برای زندگی مشترک باشم. اگر من باشم و او نباشد چی؟ از بچه‌دار شدن می‌ترسم. چون نمی‌دانم که تربیتش چه می‌شود، سلامت اس یا نه، می‌توانیم خانواده خوبی برایش فراهم کنیم یا نه، می‌توانم پدر خوبی باشم یا نه؟ گیرم که همه این‌ها خوب بود، همین الان که به جامعه نگاه کنیم می‌بینیم که تعداد ناهنجاری‌ها زیاد است و دست ما کوتاه از درست کردنش. پس چطور می‌توانم فردی را به دنیا بیاورم و در این ناهنجارستان رهایش کنم. اگر مردم او چه می‌شود؟

بخوانید  یک پیشنهاد شغلی خوب: دریچه‌ای به سوی آینده‌ای بهتر برای همه ما

بگذارید کمی از خودم بیرون بیایم. ترس از مرگ. ترس از مرگ آنقدر برایم زیاد است که نمی‌دانم چه بگویم. اشتباه نکنید خود مردن که نیستی می‌آورد منظورم نیس. گیرم که من در این دنیا نباشم؛ چندان اتفاق مهمی نمی‌افتد. اما لحظه مرگ است که برایم ترس می‌اورد. نوع مرگ است مه می‌ترساندم. شاید ساده‌تر بگویم، ترس قبل از مرگ است که می‌ترساند. ترس از بیمارستان و مریضی. درد لاعلاج و بیماری و هزینه و نبودن کسی که در کنارت باشد و به بودنت کمک کند. آری من می‌ترسم. من از مرگ و بیماری می‌ترسم.

من ترس از نبودن دارم. این یعنی که بعد از مردنم فراموش شوم. می‌دانم که طبیعی است بعد از مرگت فراموش شوی و حضورت کمرنگ شود، اما از این می‌ترسم که وقتی نباشم نامم به نیکی یاد نشود یا اثری از خودم به جا نگذاشته باشم. این ترس در زنده بودنم هم هست. از تنها بودن می‌ترسم، یعنی می‌ترسم که خدای نکده همه خانواده‌ام بمیرند و من تنها بمانم به همین خاطر دوست دارم قبل از آنها بمیرم، اما از این هم می‌ترسم که آنها بعد از مرگ من چه بلایی سرشان می‌آید.

از بیکاری می‌ترسم. در واقع می‌ترسم که نتوانم کاری انجام دهم. به همین ترتیب از بی‌پولی هم می‌ترسم. از پول زیاد هم می‌ترسم. می‌ترسم که عوض شوم. می‌ترسم شبیه کسانی شوم که منکوبشان می‌کردم. همیشه می‌ترسم که کاری که به من محول شده را به درستی انجام ندهم و توبیخ شوم. توبیخ شدن ناراحتی به همراه دارد و ممکن است دعوا راه بیافتد. بله حدستان درست است. از دعوا هم می‌ترسم. از دعوای فیزیکی و حتی مجازی هم می‌ترسم. آخرین دعوای فیزیکی که داشتم سوم دبیرستان بود که از چند ده متری یک آجر پرتاب کردم سمت دعواعلیه.

بخوانید  یادداشت: چند پرسش از وزیر ارتباطات درباره waze

گفتم که از مرگ می‌ترسم. از مرگ اطرافیتن بیشتر. دو بار دربرابرش بودم. نزدیکترین‌هایم؛ مادر بزرگه مادری و پدر عزیزم. از یکی ۴ ۵ سال می گذرد و از دیگری، ۱ سال و ۳ ماه و ۲۹ روز. همیشه می‌ترسیدم که چه اتفاقی خواهد افتاد و من چه کار خواهم کرد. نمی‌دانم که چرا و چطور ولی همیشه جلوی بقیه خودم را آرامتر از آنچیزی که بودم نشان دادم. چون می‌ترسیدم مردم چه می‌گویند. ساده است: من از قضاوت می‌ترسم. چه قضاوت شدن باشد چه قضاوت کردم.

من عاشق دیده شدن هستم. من عاشق اینم که کارهایم و خودم دیده شویم. اما حدس نمیزنید که با چه چیزی در تضاد است؟ دیده شدن شلوغی می‌آورد و مورد توجه قرار می‌گیرید. من از دیده شدن و شلوغی و مورد توجه زیاد بودن می‌ترسم. چون نمی‌دانم که چه در انتظارم است. من از همین در تاریکی بودن بدم می‌آید و می‌ترسم. من از غافلگیر و سورپرایز شدن می‌ترسم. می‌ترسم وقتی نمیدانم چه در انتظارم است. از دانستن هم می‌ترسم. چون می‌فهمم چه در انتظارم است.

گفته بودم که از تنهایی می‌ترسم. از تنهاییه کره زمین هم می‌ترسم. می‌ترسم که در این دنیا تنها باشیم. البته از آدم فضایی‌ها هم می‌ترسم. چون همیه آنچیزهایی که در بالا گفتم را با خود دارند؛ نمی‌شناسیمشان و غافلگیرمان می‌کنند.

ترس‌هایم تمامی ندارند و روز به روز بهشان اضافه می‌شود. ساده بگویم. از ترس‌هایم می‌ترسم. از خودم می‌ترسم.

پست‌هایی که احتمالا دوست دارید بخوانید

۲ نظرات

  • با وجود فزونی ترسها یکی پس از دیگری، و اینکه به جای کم شدن در حال زاد و ولد هستند، ولی به آدم پر دل و جراتی مثل تو نمیشه گفت ترسو
    آفرین به جسارت بیان ات