یک رهجو

حال این روزهای من

پرده اول

داخل ماشین نشستم و منتظرم که برم داخل ساختمان سفید رنگ. ساختمان سوژه تفکراتم نیست، چیزی که در ذهنم می‌چرخد، صدای قطعه‌ای است از فیلم همیشه چیزهایی است که نمی‌دانی و صحبت‌های دیروز دوستم. کسی که مدت زیادی نبود مرا می‌شناخت، شاید چیزی در حدود ۵ یا ۶ ماه، ولی عمیق از من گفت.
من دنبال چی هستم؟ پول بیشتر؟ کار بهتر؟ ماشین مدل بالاتر؟ خانه‌ای ویلایی؟ راستش خودمم دقیقا نمی‌دونم.
نمیدونم که چه می‌خواهم. اما دقیقا می‌دانم دوست دارم چه نقشی داشته باشم. دوست دارم هر کاری که می‌کنم، هر جایی که هستم، با هر کسی که هستم، تاثیرگذار باشم. تاثیری که هم خودش دیده شود، هم صاحب اثر. شاید که نه، حتما بقیه موارد هم مهم هستند و من به دنبالشان، اما این موضوع همیشه برای من ارضای روحم را در پی داشته. روحی که به راحتی به آرامش نمی‌رسد.

پرده دوم

سوالاتش و حرفهایش به مثال شلاق به من می‌خورد. درد دارد، اما دوستشان دارم. چون چیزی که از آن فرار می‌کنم را به صورتم می‌کوبد؛ آنرا برایم باز می‌کند، هرچند چندان تصویرش دوست‌داشتنی نیست و دردآور است. من زندگی نمی‌کنم! چرا اشتباه نشود، زندگی می‌کنم و طبق بررسی‌های او و خودم بعد از آن، من چیزی کم ندارم، من موفقم، من جایگاهم را کم یا زیاد، خوب یا بد، دوست دارم. چیزی که ندارم، اهمیت دادن به خودم است و زندگی کردن. چیزی که به آن برای خودم ببالم. کجای زندگی خودم را گم کردم؟

پرده سوم

به منزل که می‌رسم، وایبری یکی از دوستانم جویای حال این روزهای من می‌شود. مخلص کلامش، در یک جمله دو کلمه‌ای خلاصه می‌شود. چیزی که دو دوست قبلی هم گفته بودند را واضح کرد: «زندگی کن!»

بخوانید  چه کسی تصمیم مرا برداشت؟

نظر دهید