یک رهجو

گذر از دروازه ۳۴ سالگی؛ سفری در غبار، راهی در پیش رو

چند ساعت دیگه رسما باید از دورازه ۳۴ سالگی عبور کنم و بشم سی و سه ال و چند ساعت و …. همون سی و چهار سالگی خودمون. چند هفته و روزی میشه که این قضیه جلوی چشمام هست. به قول خیلی‌ها بیا ببینیم چی توی چنته داریم و چی جمع کردیم. نمی‌دونم به این سوال باید چی جواب بدم. باید بگم دستاوردهای زیادی داشتم؟ باید بگم هیچی به دست نیاوردم؟ باید راضی باشم و خوشحال؛ با ناراحت و ناراضی و شکست خورده؟ به قول دوستام یه لوزر!

واقعا نمی‌دونم میری که اومدم درست بوده یا نه. مسیریم خیلی هموار نبوده و نیست و حتما نخواهد بود. چون جنس من پر چالش و پر تلاش و پر جنب و جوشه. نمی دونم اگر برگردم عقب و برگردم به ۲۰ سالگی و اگر این شانس رو می‌داشتم که می‌تونستم تجربه الانم رو با خودم می‌بردم، چیکار می‌کردم. تجربه الانم؟ من واقعا تجربه دارم؟ من واقعا با تجربه حساب میشم؟ یه کم سخته به این سوال جواب دادن.

راستش شاید از نظر خیلیا من کارم و زندگیم خیلی موفقیت‌آمیز بوده و خیلی خوب بودم؛ اما این چیزی نیست که من در خودم می‌دیدم و تواناییش رو می‌داشتم. من خیلی بیشتر از اینها از خودم توقع داشتم و دارم. اینکه من می‌تونستم خیلی خیلی موفق‌تر عمل کنم. ولی خوب وقتی به گذشته نگاه می‌کنم میبینم که اشتباهات و ناپختگی‌های زیادی داشتم که اید نابخشودنی باشه. اما نکته‌ای مه هست اینه که: من همینم. من با همه ایتفاقات و خوبی‌ها و بدی‌ها به جایی رسیدم که نمی‌تونم برگردم و گذشته رو تغییر بدم، اما ‌می‌تونم به راه پیش رویی که دارم خیلی بهتر نگاه کنم و سعی کنم از اونها درس بگیرم. بله من آدم با تجربه‌ای هستم. در حد و اندازه خودم؛ که نه می‌دونم خیلی زیاده و نه می‌تونم بپذیرم که خیلی کمه.

بخوانید  تنها در رویا

من سفری داشته‌ام که در غبار و خاکستر بوده. سفری بدون نقشه و بدون برنامه که سالهای زیادی رو براش وقت گذاشتم. اما به هر ترتیبی که بوده، به جایی رسیدم که می‌تونم کمی روشنایی ببینم. به شرطی که خودم بخوام و دوباره راه رو گم نکنم.

من در آستانه ۳۴ سالگی با تمام ترسی که از آینده دارم و با تمام بغضی که از گذشته مانده، به راهم ادامه میدم و سعی می‌کنم کم‌اشتباه باشم. من در آستانه ۳۴ سالگی ایستاده‌ام و از آینده پیش رو اطلاعی ندارم ولی می‌خوام امسال سال شگفت‌انگیزی برام باشه. به امید ۳۴ سالگی پربار. بسم‌الله!

۳ نظرات

  • اگه دیر نشده … تولدت مبارک! 🙂
    دیروز سر کار که بودم داشتم وبسایت چارگون و زیر و رو می کردم که به یه اسم “احسان طریقت” برخوردم توی مجله ش! نمی دونم خودت بودی یا نه، ولی جالب بود برام دیدن یه اسم آشنا توی محیط ناآشنای کارم! الانم واسه همین بعد از مدت ها اومدم به این جا سر زدم که دیدم تولدته!… خلاصه که تولدت خیلی مبارک و خیلی خوبه که آدم توی 34 سالگی ش هنوز انقدر سرزنده باشه و به فکر بهتر بودن.

  • سلام . نوشته هاتو خوندم ، تو این سالها هیچ تغییری نکردی ، هنوزم همون پسر پر شروشور وبا انرژی هستی که دوس داری دنیارو با اونچه که در ذهنت داری قشنگ تر کنی . برات آرزوی موفقیت میکنم آقای طریقت !!! هیچ به اسمت فکر کردی ؟ به معنای اسمت ؟ احسان طریقت – راه و روش نیکویی کردن !!!!!!!جدا که اسمت برازندته

  • آه، چه مطلبی!
    خیلی وقت بود به این مسائل فکر میکردم که چی کار کنم، برنامه ام چی باید باشه، ۳۴ سالم شده، باید موفق تر میشدم،باید از اینی که هستم بهتر می بودم، اما … نبودم. آینده ی مبهم، ابهامی که ترس میاره و من میان این ترس،
    خوندن این پست کمی آرومم کرد، فقط من نیستم که اینجوریم.

    ممنون.