یک رهجو

برای آرمین! برای کسی که تا آخر عمرم به یادش هستم

طولانی ترین مسیر پراگ تا خونه رو تجربه کردم و سنگین ترین سکوت عمرم رو. روزهای چندان خوش حوصله ای رو نمی گذرندم. موبایلم زنگ زد و تصویر قدیمی ترین و صمیمی ترین دوستم روی صفحه افتاد و ترس من به واقعیت تبدیل شد. ترسی که ماه ها بود عین سایه دنبالم بود و انگار الان بالاخره دستش به من رسید و گلوم رو گرفت. صدام رو صاف کردم و جواب دادم. آرمین بود! دوست عزیز من…

همه چیز از یک کلاس زبان داشکاهی شروع شد. من و سامان و احمد تو یه ردیف و یه پسر بلند پرواز، انگلیسی بلدِ خوش لهجه یه طرف دیگه کلاس.  یه جوون ۱۸ ۱۹ ساله با یه کوله پشتی بزرگ که یه دنیا چیز توش جا می شد! کمی بحث و کل کل، و چند روز بعد دست در دست هم شروع کردیم به راه اندازی نشریه دانشجویی دانشگاه. اون روزها فکر نمی کردیم که صمیمی ترین دوستای هم بشیم و سال های سال با هم دوست باشیم. اما این اتفاق افتاد. حداقل برای من افتاد.

سالها با هم دوست بودن، کار کردن، رفت و آمد و پیش هم بودن های لذت بخش! سال های سال غرغر کردن های من و دلداری های خوب اون، سال های سال لحظه لحظه های دوست داشتنی.

امروز روز خداحافظی با آرمین بود. خداحافظی دردناکی برای من که انگار تکه ای از وجودم رفت. بی اغراق! بی دروغ و دغل! با صداقت و صمیمیت میگیم که تکه ای از وجودم رفت به آن سوی کره زمین. به سوی جایی که خوش بختی و پیروزی و روزهای بسیار بهتری در انتظارشه. هرچند که آرمین همینجا هم چند سر و گردن از خیلی از ما بالاتر بود. توی هر چیزی اگر خوب بود، توی دوستی و رفاقت صد برابر بهتر بود.

بخوانید  پستچی، یک بسته، یک کتاب

دوست عزیز من…با هم که از در پراگ بیرون اومدیم، همه رفتند. فکر کنم بغض به زور نگه داشته شده من رو دیدن و رفتند. من موندم و اون. من موندم و یه دنیا خاطره که کنارم داشت می اومد. سکوت بود بینمون اما من داشتم باهاش حرف می زدم. داشتم ۱۳ سال خاطره رو توی ۸۰۰ متر مرور می کردم. داشتم با بخش بزرگی از گذشته ام خداحافظی می کردم. داشتم زجر می کشیدم. داشتم تمام تلاشم رو می کردم که جلوی این اشک لعنتی رو بگیرم. داشتم بیهوده تلاش می کردم.

بغل کردیم همدیگر رو با سکوت! “آرمین تماس بگیر رسیدی!” انگار داره میره کرج! اون هم یه جوون ۱۸ ۱۹ ساله با یه کوله پشتی بزرگ که یه دنیا چیز توش جا می شد! … کلید انداختم و اومدم تو خونه. دیگه کسی نبود که بخوام بغضم رو بخورم. بغض خودش ترکید…

آرمین دوباره کوله پشتی‏اش رو بسته و یه دنیا خاطره های خودش رو توش جا داده. من دیگه ممکنه هیچوقت نبینمش. اما هیچوقت فراموشش نمی کنم. بهترین سازنده خاطرات من تو این ۱۳ سال میره اون سر دنیا، جایی که من دستم بهش نمیرسه، اما ذهنم و خاطره هاش با هم پیوند خوردن.

براش فقط یه کتاب یادگاری گذاشتم. همونی که داشتم می خوندم. خودم تا تهش نخوندم اما امیدوارم وقتی کتاب رو توی هواپیما احتمالا می خونه، وقتی رفت و شروع کرد به دویدن، بیاد برام بگه که موراکامی از چی نوشته بوده.

طولانی ترین ۸۰۰ متر زندگیم رو راه رفتم امروز

بهترین دوستم خدافظ

بخوانید  غار تنهایی

۱۱ نظرات

  • آخی ی ی ی . چقدر دردناکه یه لحظه خودمو گذاشتم جای تو . خیلی بغض کردم . دوستای خوب هیجوقت همدیگرو فراموش نمی کنن . حتی اگه فرسنگ ها از هم فاصله داشته باشند .

  • بهترین دوست یعنی بهترین خاطراتی که آدم می‌تونه داشته باشه، یعنی بهترین لحظه‌های زندگی که میشه برای آدم اتفاق بیفته. تو این تجربه‌ها رو کردی و خاطرات خوبش برات بافی مونده.

  • من هم مثل توام احسان، امیدوارم اونور دنیا به آرزوهایی که داره برسه، امیدوارم دوریهامون اینقدرها که گفتی طولانی نباشه …

  • احسان عزیزم. دوست خوبم. خوب میدانی و خوب میدانم مسیر کوتاه دیروز چقدر طولانی بود. خوب میدانی در سکوت هر دومان چقدر حرف بود. چقدر فریاد بود. انقدر بلند که شاید آدمهایی که از کنارمون میگذشتن هم میشندیدندشان. خوب میدانی بهترین خاطره هامان کنار هم بوده. خوب میدانی از هم چقدر یاد گرفتیم. اما چیزی هست که من میدانم و تو شاید نه. دوستی ها به فاصله نیستند. دوستی ها و ماندگاریشان فقط و فقط به خود آدمها بستگی دارد و نه هیچ چیز دیگر. من مطمئن هستم دوستی من و تو چیزی نیست که نصف دنیا فاصله هم بتواند تغییری درش بدهد. من هم مثل تو گریه کردم. من هم مثل تو غم زیادی داشتم. توی سینه. توی تمام تنم. اما در کنارش امید هم داشتم و دارم. که روزی دوباره می آید که من و تو، احمد و سامان دوباره پیش هم خواهیم بود و صدای خنده مان اطاق را پر خواهد کرد. به امید آن روز. دوست عزیزم خداحافظ

  • احسان جان متنی که نوشتی برای من یه دنیا خاطره رو زنده کرد از بهترین سالهای زندگیم. امیدوارم که زندگی دوباره ، ما رو دور هم جمع کنه. شاید یه جای بهتر، تا دوباره یه دنیا خاطره بسازیم، مثل قدیما.