یک رهجو

داستان رستگاری در هشت دقیقه و چهل ثانیه

داستان زیر با الهام از فضایی که برای مدتی درونش بودم و با برداشتی آزاد از سریال بتل استار گلکتیکا نوشته شده است.

بخش اول: صحرای کاپریکا

هوا نه سرد بود نه گرم. آفتاب همچون سال های متمادی که بر زمین تابیده بود داشت کار خودش را انجام می‏داد. اما “استارباک” متعجب بود. متعجب از چیزی که دیده و از اتفاقی که برایش افتاده است. از سرنوشتی که برایش چند وقت پیش افتاد و همه چیز را در زندگیش تحت تاثیر قرار داد. از آن صندوقچه‏ی عجیب. از آن روز آفتابی عجیب در صحرای “کاپریکا” در سیاره “کُبُل”. راز این صندوق بود که استارباک را به ورطه‏ای عجیب در زندگی کشاند.
این ماجرا در واقع اتفاقاتی است که استارباک بعد از اتمام ماموریتش در دفترش یادداشت کرده است. اتفاقاتی که هرچند در کتاب مقدس نقل شده بوده، اما شاید استارباک هیچگاه به این شکل آن را در نظر خود نداشته بود. دفترچه‏ای که من یافتم و راز آن اتفاقات و اینکه اکنون خودم و نسل بشر چگونه حیاتشان ادامه پیدا کرده است تا حدودی روشن شد.
اکنون که این یادداشت را می نگارم، استارباک در بین ما نیست. استارباک مدت ها پیش در راه انجام ماموریتی که نسل بشر همیشه مدیون آن خواهد بود، قدم گذاشت و اکنون در میان ما نیست. مدرکی دال بر مرگ او و یا حتی بر زنده بودنش یافت نشده. تنها یادگارش، دفترچه ایست که من آن را یافتم.
من James TE. Kerk استاد دانشگاه تاریخ و ادبیات باستان هستم. چند وقتی بود که به دنبال موضوعی می‏گشتم که به کارم بر می گشت. از سال ها پیش در تحقیقاتم که روی چگونگی زندگی انسان در دوران باستان بود، به جایی می‏رسیدم که گذر از آن به قبل ممکن نبود. همیشه همچون پازلی بود که قطعه گم شده‏ای در آن یافت می‏شد.
چند سال پیش روزی مثل همین روزهایی که آفتاب بر زمین می تابید برای کاری به صحرای “کاپریکا” رفتم. هوا گرم و آفتاب سوزان بود. بادهای موسمی وقت به وقت شروع به وزیدن می کردند و از این سوی صحرا به آن سو جولان می‏دادند. بادهای سنگینی که وقتی وزیدن می‏گرفتند صحرای بی کران را صحنه رقص خود و شن ها می‏نمودند و لطافت رقصشان را بر سر هر موجود زنده‏ای، بی‏رحمانه فرود می‏آوردند. در همین اوقات بود که برای فرار از یکی از طوفان‏های سهمگین در گوشه ای پناه گرفتم. باد می‏وزید و شن‏ها را به شدت جابه جا می کرد. هیچ چیز دیده نمی‏شد. چشمهایم را به سختی باز نگه داشته بود.
به ناگاه در میان این همه شن و باد و طوفان برقی در گوشه ای از صحرا به چشمانم تابیده شد. برقی که تند و سریع گذر کرد. در لحظه اول پیش خودم فکر کردم که اشتباه از من بوده و چیزی اتفاق نیافتاده است. اما چندی بعد باز هم این اتفاق افتاد. این بار مطمئن شدم که شیء براقی در میان شن‏هاست. از ترس این که آن شیء را گم کنم خود را به سختی در میان باد و طوفان به سمت آن شیء کشاندم. روی زمین می‏خزیدم و سینه خیزگونه خودم را به آنسو می کشیدم. بالاخره به هر سختی که بود خود را به آن شیئ رساندم.
چقدر در خواب یا بیهوشی بودم نمی‏دانم. اما وقتی بیدار شدم آفتاب همچنان می تابید و این‏بار خبری از طوفان و باد نبود. من در سطحی از شن‏ها به خواب رفته بودم و آن شیء نورانی هم گم شده بود.

بخش دوم: صندوقچه قدیمی

تا شب فرصت زیادی باقی نمانده بود. برای اینکه بتوانم شیء نورانی را پیدا کنم، باید تعجیل می‏کردم. هم تا طوفان بعدی زمان زیادی باقی نمانده بود و هم تاریکی شب به زودی بر نور خورشید غلبه می‏کرد و دشت را در سیاهی فرو می‏برد. شروع به جابه جا کردن شن‏ها کردم. وسیله چندانی نداشتم. اما به سختی با همان اندک وسیله شروع به کندن کردم. بعد از مدتی دستم به شیء سختی برخورد کرد. باز هم کندم تا این که به صندوقچه فلزی رسیدم. صندوقی که بر خلاف اندازه نسبتا کوچکش، وزن زیادی داشت و کشیدن آن از زیر شن‏ها چندان آسان به نظر نمی‏رسید. بعد از مدتی تلاش موفق شدم که صندوق را بیرون بیاورم.
صندوق قدیمی به نظر می‏رسید اما چندان قیمتی نبود. روی آن چیز خاصی حک نشده بود و فقط روی در آن نشانی وجود داشت و نوشته ای به زبان کلینگان که برایم آشنا نبود اما حسی به من می گفت که آن را جایی دیده ام. نشانی بود که تصویرش را ندیده بودم امامطمئن بودم که از آن چیزی می دانم. کنجکاوی دیگر امانم را بریده بود تا بدانم در آن صندوق چیست. صندوق را باز کردم. چیز زیادی در آن نبود. یک دفترچه، نشان نظامی شخصی به نام استارباک که بعدا فهمیدم دفترچه به دست خط او بوده، یک اسلحه کمری، و یک شاخه گل سرخ خشک. همه اینها بازمانده از استارباک بود.
صندوق حس عجیبی داشت. حسی بود که بعدا دلیلش را یافتم. آن دفترچه! با عجله باز کردم و خواندمش. حکایت عجیبی بود. حکایتی که هنوز در سینه من نهفته است و شاید بعد از مرگم که این نوشته‏ها پیدا شدند بتوانند راهنمایی برای یافتن آن چه که در آن دفترچه بود شود. آن مکانی که الان فهمیدم که نقطه اتصال من به آن نقطه از تاریخ که در جستجویش بودم است. چیزی که خودم نیز آن را با راهنمایی‏های دفترچه یافتم و متحیر شدم.

بخوانید  خداحافظ دهه سوم، سلام دهه چهارم

بخش سوم: معبد آتینا

مدتها از آنچه که یافته بودم می‏گذشت. دفترچه را با علاقه زیاد خوانده بودم. به اشاراتی که در آن بود نظر انداخته بودم و همه را به طور دقیق بررسی کرده بودم. در دفترچه اشاره ای مستقیم به محلی به اسم معبد نشده بود اما همه جا سخنی از آن رفته بود. معبدی به اسم آتینا. معبدی که در تاریخ باستان هم سخن از آن رانده بودم اما آن چیزی که من گفته بودم، با چیزی که اینجا می خواندم متفاوت بود. گویی تاریخ دیگری را داشتم بررسی می کردم. استارباک در یادداشتهایش از ماموریتی برای یافتن تیرِ کمانچه‏ی زُس یاد کرده بود. ماموریتی برای نجات نسل بشر از شر عاقبتی که به علت ندانم کاری خود بشر برایشان پدید آمده بود. عاقبتی که هر روزی که دیرتر راهی برایش پیدا می کردند، زودتر به نابودیشان نزدیکتر می‏شدند.
استارباک برای یافتن تیر زُس به سیاره کبل، همانجا که ما در آن زندگی می کنیم آمده بوده است. به سختی از روی اشارات معبد آتینا را که معتقد بوده است تیر در آنجا قرار دارد یافته بوده و …
من نیز باید چنین می کردم. باید آنرا می‏یافتم. نوشته ها را جمع‏بندی کردم و راه افتادم به سوی سرنوشتی که شاید مرا به جایی می رساند که هیچگاه انتظارش را نداشتم. روزها، هفته ها و ماه ها گشتم از دشت ها و صحرا‏ها تا کوه‏ها و دره‏ها. اما تقدیر گویی چیز دیگری رقم زده بود. بعد از مدتها گشتن عاقبت به همان صحرا رسیدم. همان صحرایی که صندوق را در آن یافته بودم. امکان نداشت آن چیزی که من به دنبالش بودم در آنجا یافت می شد. نه! محال بود. اما خدای کبل اگر چیزی می‏خواست مگر می‏شد که انجام نشود. پس اگر تقدیر آن بود، انجام می‏شد.
وسایل خود را در آنجا مستقر کردم و شروع به گشتم نمودم. مشکل آفتاب نبود، مشکل طوفان نبود، مشکل وسعت بی‏انتهای این دشت بود که تمامی نداشت. طوفان‏ها گویی برنامه‏ریزی شده بودند. هر ۸ دقیقه و ۴۰ ثانیه یک بار به مدت ۲۰ دقیقه شروع می شدند و درست راس ۲۰ دقیقه پایان می یافتند.
روزها از گشتن من می‏گذشت. هر چه بیشتر می گشتم، کمتر می‏یافتم. تا اینکه طبق معمول گرفتار طوفانی شدم. طوفانی سهمگین که مرا در همان اوایلِ شروعش از جا کند و به سویی پرتاب کرد. نمی‏دانم چقدر بیهوش بودم، نمی‏دانم چند طوفان دیگر از سر گذرانده بودم اما وقتی بهوش آمدم، دیدم زیر سایه هستم. سایه! کاش از خدواند کبل چیز دیگری طلب کرده بودم. از جا که بلند شدم دیدم در مقابل عمارت بلند بالایی هستم که راهی برای ورود نداشت. به تناوب روی دیواره همان نوشته روی صندوقچه را می دیدم. یعنی این همان معبد آتینا بود؟ آیا راه نفوذی داشت؟ اگر داشت پس کجا بود؟ اصلا این عمارت چگونه قرار گرفته بود که کسی آن را ندیده بود؟
همه این سئوال ها در کسری از ثانیه از ذهنم گذر کردند. در زیر انبود سئوالات بود که به خود آمدم و شروع کردم به گشتن. برای ورود به معبد طبق نوشته های استارباک باید تیرِ زس را با خود می داشتم. اما چگونه؟ مدتی گذشت باید راهی برای ورود می یافتم. حتما راهی بود. این را درونِ خودم حس می کردم. در مقابل یکی از اضلاع ۱۲ گانه این معبد بود. شروع به چرخیدن کردم. به همه جا دست می زدم، همه چیز را امتحان می کردم، تکان می دادم. باید راهی پیدا می کردم.

بخوانید  از منطقه ایمن خود خارج شوید

بخش چهارم: روحِ گل سرخ

همینطور که می گشتم چیزی در کنار یکی از نوشته ها نظرم را جلب کرد. ساقه‏ی نصفه خشک شده یک گل. چیزی به ذهنم رسید. شاید آن گل درون جعبه حکایتی دارد. هیچ کارِ خدای کبل بی‏حکمت نیست. همین که من در اینجا هستم همین که از ابتدای ماجرا این همه اتفاق از سرم گذشته بود حتما حکمتی در آن بود. من آدم مذهبی نیستم، اما به این موضوع اعتقاد دارم. باید امتحان می‏کردم آن را. گل را از صندوق که کمی آن طرف تر بود با خود آوردم. آن را همان گونه که بود به انتهای ساقه خشک شده چسباندم. اتفاقی که حدس می زدم در حال رخ دادن بود. زمین لرزید و قسمتی از دیوار به درون درفت و چرخید. باز نشد، اما به سختی می شد از آن عبور کرد.
از آن گذشتم و پا به درون تاریکی گذاشتم. تاریکی مطلقی که تا آنروز به این شدت ندیده بود. گویی هر آنچه از نور در این ساختمان بوده بلعیده شده است. سیاهچاله ای به تمام معنا. از ترس قلبم به شدت می‏زد، نفسم به درستی بالا نمی‏آمد. پاهایم سست بود و چیزی در ذهنم گذر نداشت. مدتی گذشت که به خود آمدم. احساس می‏کردم چیزی مرا می خواند. چیزی یا کسی. قسمت دوم برایم عجیب‏تر بود. مگر در اینجا کسی در انتطار من است؟ مگر کسی در اینجا می‏دانست که من می‏آیم؟ قدم از قدم که برداشتم، آن شکاف نیز بسته شد و من ماندم و تنهایی. من ماندم و خلاء.

بخش پنجم: معبد آتینا

شکاف بسته شد. من ماندم و چهار دیوار و یک سقفِ پر ستاره . نمی‏دانستم ترس بر من غلبه شده یا شگفتی. همانجا نشستم. کمی به دور و برم نگاه کردم. چندین سکو، میز، یک شیء فلزی بلند و دیوار هایی که اشیایی بر آن قرار داشت. کمی آن طرف‏تر یک صندلی بود. صندلی‏ای با شکلی غریب. به سختی از آن بلند شدم و به طرفش رفتم. تمیز بود. بدون کوچکترین گرد و غباری! بر آن نشستم. همچون صندلی‏ای که در کتابخانه‏ام داشتم شروع کردم به تکان دادنش. فقط از روی عادت، شاید هم از روی ترس. احساس می‏کردم جز من هم افراد دیگری در آنجا هستند و به من نگاه می‏کنند. شاید هم ترس از محیط ناشناخته بود. احساس کردم کسی از پشت سر به من نگاه می کند. نمی‏دانستم برگردم یا هیچ عکس العملی از خود نشان ندهم!
به ناگاه برگشتم و دیدم تصورم اشتباه بود. کسی نبود، اما یک آینه بلند قدی، از کف زمین تا انتهای سقف بلندِ معبد همه چیز را درون خود نشان می داد. بلند شدم و روبرویش رفتم. تعجبم بیشتر شد. درون آینه چیزی از اشیاء معبد دیده نمی‏شد. آنجا عکس العملِ اشیاء نبود. عکس العمل من نیز نبود. تنها چیزی که بود، من بودم و خودم. من بودم اما منِ من در آن نبود. من بودم، اما خودم نبودم. کسی دیگر بود که من را نشان می‏داد. خودش برای خودش حرکت می کرد و انگار داشتم خودم را در یک زمان دیگر می دیدم. ترسیدم! به عقب رفتم. در این عقب رفتن پایم به چیزی خورد و نقش بر زمین شدم. مجسمه ای دیدم که چهره اش غمگین بود و در دستش چیزی شبیه کاسه. کاسه ای آبی رنگ و شیشه ای که درونش آب بود. احساس کردم نماینده یکی از خدایگان که استارباک از آن به عنوان “آرتمیس” نام برده بود باشد. الهه‏ی زمین و چشمه سارها و آب‏ها و دریاها. استارباک نوشته بود که در آن زمان معتقد بودند “آرتمیس” است که آب را به کبل هدیه کرده است.
اتاق پر بود از اشیاء زیادی که نمی‏دانستم چه هستند و چه چیزی درون خود دارند. ستارگانی که از بالا بر سرم نورشان را می تاباندند، تاریکی را از بین برده بودند و می توانستم اطرافم را ببینم. کمی جلوتر، پشت سر دیوار ها و سکوها و مجسمه‏ها، دیواری بود که نظرم را به خود جلب کرد. دیواری که گل‏هایی بر آن چسبیده شده بودند. گلها به جا متصل نبودند. گویی در هوا معلق بودند و زندگی می کردند. احساس می کردم در اتاق رفت و آمدی می شود. من چیزی نمی‏دیدم اما حس می کردم. حسم تا آن موقع اشتباه نکرده بود. به آن اطمینان کردم و جلوتر رفتم.

بخوانید  هنر تعامل با زندگی

بخش ششم: سرنوشت ما آدمیان

جلوتر رفتم. نوشته ای بر دیواری بود. سعی کردم آن را بخوانم. نوشته به زبان کلینگان بود. با همان کلمه ای روی دیوار معبد و روی صندوقچه بود شروع شده بود. متن را خواندم…. باورم نمی‏شد. چندین و چند بار آن را خواندم. از ترس به خودم لرزیدم چند قدم به عقب برداشتم . گویی تمام معبد بر سرم آوار شده بود. می خواستم از آنجا فرار کنم. اما چگونه. هیچ راهی برای خروج نبود. ناگهان به دیواری که در مقابلم بود فکر کردم. ۲ گل سرخ و یک میوه در آسمان معبد آویزان و زنده. مجسمه ای در کنارشان بود که به آنها چشم دوخته بود. حتما همان خدای کشت و زرع کبل، “دمیتر” بوده است. اما چیزی در این میان کم بود. “هادس”، خدای ناپدیدِ کبل! یا همان خدای زیرزمینی که همه چیز را در هر لحظه که لازم بود، انجام می‏داد و کنار می آمد. طبق نوشته استارباک باید اینها نیز می‏بودند. جلوی گلها رفتم. گلها از همان نوعی بودند که من در دست داشتم و میوه‏ای در میان آنها. چیزی به ذهنم رسید. برای فرار از آنجا باید تعجیل می‏کردم. اگر طوفانی که هر ۸ دقیقه و چهل ثانیه یکبار اتفاق می افتاد و ۲۰ دقیقه طول می کشید عامل به آنجا رسیدن من بود، پس همان نیز باید مرا از آنجا می برد. گل را بین گل های دیگر گذاشتم. ناگهان نوری از آن ساطع شد و به آسمان رفت. زمین لرزید و دیوارها چرخیدند و طوفان شد. طوفانی مانند گذشته. اینبار ایستادم و چشم‏هایم را بستم و لبخندی زدم و آغوش گشودم. این طوفانِ سرنوشت بود که مرا با خود می برد. مقاومت در برابر آن بیهوده بود. خود را به آن سپردم…
۲۰ دقیقه بعد بود. ساعت نداشتم اما مطمئن بودم. من در همان صحرا به همان تنهایی! اصلاح می کنم. تنها تر از قبل. استارباک نمرده بود. روح او بود که در معامله ای با خدایگانِ خشم و نفرت، باعث نجات نسل بشر شده بود. نسل بشری که با گناهانشان خشم خدایگان را برانگیخته بودند. خدایگانی که انتقام می خواستند و جنگ. اما استارباک فدا کرد خود را تا ما بمانیم.
اکنون من بودم و صحرای بیکران. من دیگر به آنجایی که از آن آمده بودم تعلق نداشتم. سرنوشتم عوض شده بود. نوشته روی دیوار را به یاد آوردم، به آن فکر کردم و در صحرایی که در آن مدفون شده بودم چشم انداختم: “و ما تقدیر شما را از این مکان شکل می‏دهیم، ما به خاطر روح او به بشر رحم کردیم و فرصتی دوباره دادیم. تاریخ تکرار می شود. اما نسل بشر باز هم اشتباه خواهد کرد.”

James TE. Kerk
296 AB

نظر دهید