یک رهجو

خداحافظ دهه سوم، سلام دهه چهارم

تنها چند روز به پایان دهه سوم زندگیم و آغاز دهه چهارم اون مونده. دهه سومی که روبه پایان اون هستم پر بود از خاطرات خوب و بدی که چند روزی هست که دارم مرورشون می‏کنم.

تو همون سال‏های اول که دانشجو بودم و کار می‏کردم. چه روزها و شب‏های سخت اما شیرینی داشتم. چه بی‏پولی‏های طولانی و اذیت کننده‏ای رو می‏گذروندم گاهی اوقات. درسم تموم شد و کار پیدا کردم جای دیگه‏ای. سخت کار می‏کردم و تلاش می‏کردم. برنامه‏ای که تا ۲۵ سالگی برای خودم نوشته بود با اندکی تاخیر(حدود۱ سال و نیم) انجام شد. دانشگاه قبول شدم دوباره و ….

همه اینها، چه خوب و چه بد، چه تلخ و چه شیرین گذشت. مهمترین دهه زندگی همیشه برای من دهه سوم بود. همیشه اینطوری فکر می‏کردم که: “تا ۳۰ سالگی باید بدویی و کار کنی تا به یه وضعیت پایدار برسی که بعدا بتونی ازش بهره ببری” اما الان خیلی هم وضعیتم پایدار نیست. خیلی‏ها از من کوچکتر هستند و موفقترند. از طرفی خیلی‏ها هم بزرگترند و ناموفق.

اصلا من نمی‏دونم چی هستم؟ موفق یا ناموفق؟ از خودم راضیم یا ناراضی؟ چه می‏خواستم و چه شد؟ اصلا چیزی می‏خواست؟ یا هرچه پیش آید خوش آید گذران عمر کرده‏ام؟ اصلا چقدر امید هست به آینده؟ چقدر از آینده و نتیجه تلاش من دست خودم و بر مبنای شایستگی من هست؟ وقتی به سئوالات بالا نگاه می‏کنم تحت فشار زیادی از جواب‏ها و خیلی سئوالات دیگه قرار می‏گیرم. سئوالات بی‏جواب و یا با جواب‏های ترسناک.

عوض شدن دهگان سنم حس عجیبی داره ایجاد می‏کنه. “۳” عددی که فقط ۱ واحد از ۲ بیشتره اما واسه من معنای بیشتری داره. معنایی به اندازه سال‏ها دوری و فاصله از خیلی چیزها….

بخوانید  نوشتن من و نوشتن دیگران

نوشته من ادامه داشت اما لزومی نداشت. سی سالگی هم مانند سال‏های دیگر چون چشم بر هم بگذارم تمام می‏شود و آب از آب تکان نمی‏خورد. باور کنید. خودم هم باور کنم؟

۱ دیدگاه