یک رهجو

آتشی در خرمن‌زار

بدون شرح! بخشی از نوشته‌ای در مهر سال پیش. برای درج در آرشیو تاریخ:

 

شاید تو ذهنم میخواستم چیز بهتری بنویسم. شاید یه داستان پسرک و دخترک دیگه. پسرکی که دخترک و دوست داره. شاید اینجوری شروع میشد: “یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یه پسرکی بود و یه دخترکی. پسرکی قصه ما عاشق دخترک بود و …..” نه! این غلطه. قصه ما اینجوری نیست. شاید قصه ما اینجوری شروع بشه:

 

یه سری هستن، یه سری نیستن. خدا بوده و هست و خواهد بود. خیلی های دیگه هم هستن. خیلی های دیگه هم نیستن. پسرکی هست و دخترکی. چند سری پسرک و دخترک دیگه هم هستند و چند سری دیگه هم نیستن. دخترک قصه ما مو سیاه، ابرو کمون، چشم قهوه ای، با گونه های قشنگ، لبهای گرم و لطیف و پوستی نازک تر از برگ گل. همه اینها ترکیبی است فوق العاده و دلنواز. دخترک وقتی میخنده انگار دنیا میخنده و وقتی ناراحته انگار دنیا غمگینه. وقتی بهت نگاه میکنه و موهای کج شده‌اش را روی صورتش میریزه انگار داری به موج دریایی در شب نگاه میکنی که فانوسی زیبا از پشت تلاطم دریا، راه را به پسرکی که در این تلاطم دریا غرق شده نشون میده. عکسی که جلوی روی پسرکه همچین صحنه ای را تداعی میکنه. پسرک هر وقت گذشته اش را مرور میکنه، میرسه به اولین روزی که دخترک را دید. دخترکی از دور، پسرکی بیخبر از همه جا. از روبروی هم …. میان، رد میشن. شاید برای دخترک همه چیز یه راهرو بود و چند رهگذر. اما برق نگاه دخترک، جرقه‌ای بود در خرمن گندم‌زار دل پسرک… ساعت زود بود و نگاه کم. ساعت زودتر شد و عمق نگاه پسرک عمیق تر.

بخوانید  همه نامه های بعد از مرگِ من

مدتها از اون موقع میگذره. اتفاقهای زیادی بین پسرک ودخترک قصه ما افتاده. اتفاقهای خوب، بد، غم انگیز، شادی بخش. دیروز کسی از پسرک درباره احساس پسرک راجع به دخترک پرسید. سوالی که پسرک را بیشتر به فکر فرو برد و فراموش کرد که پاسخش را بدهد. پسرک به درون خودش رفت. سفری به اعماق تصاویر ذهنش. سفری کوتاه نبود. شاید در چند دقیقه تمام آنچه در گذشته اش رخ داده بود را از ذهن گذراند. از نگاه اول یکسال میگذشت. راهرو، رهگذر، نگاه…

اما برای پسرک تصاویر ذهنش به روشنی همان نور فانوس دریایی بود که در شب دیده میشود. صاف، روشن و درخشنده. هیچ چیز تیره و تار نبود. صحنه های یکسال گذشته تماما از جلوی چشمانش گذر کردند. هر چه بیشتر می اندیشید بیشتر لذت میبرد. چشمانش را که گشود، از سفر بازگشت. پرسشگر منتظر پاسخ بود، اما پسرک پاسخی نداشت. درواقع پاسخی برای او نداشت. پاسخش را با لبخندی داد و آن را در دلش زمزمه کرد. پسرک شکی نداشت. دخترک در دل پسرک بود. قویتر از قبل. محکمتر از قبل و عاشقانه تر از قبل. …”

نظر دهید