یک رهجو

غار تنهایی

میرم تو غار تنهایی. اونجا بهتره. دیگه نه از دل سپردن خبریه، نه از مسخره شدن، نه از سرکار بودن، نه از حرفای بچه‌گانه زدن، نه از بچه فرض شدن و نه از خیلی نه‌های دیگه. شاید من نباید به کسی دل ببندم. چه می‌دونم. شاید قسمت من از زندگی تنهایی باشه و بس و اتفاقا شاید قسمت خوب زندگیم باشه. چه می‌دونم که قسمت من چیه. هر چی که هست همینه. از همه این چیزا خسته‌ام. حالم بده. زیاد

بخوانید  برای قهرمانانم

۴ نظرات

  • فکر می کنی اون تو چه خبره، می ری تصمیم بگیری که بیای بیرون و دوباره دل بدی به یه نفر دیگه که بشکنتش و بری تو غار و …
    یک بار برای همیشه حلش کن.
    یه نفر پیدا کن که بلد باشه ازش محافظت کنه!!!
    نگران غارت هم نباش. اگر باشه اون یه نفر، کارای بهتری داری توش انجام بدی…