یک رهجو

آخرین آهنگ – اثری از کارو

خیلی وقته ننوشتم. مهم زمانش نیست. مهم اینه که نباید الکی نوشت. شاید هم خیلی‌ها با این عقیده موافق نباشن. اما وقتی کسی وقت میذاره و اینجا میاد نباید با نوشته‌ای مسخره و بیهوده وقتش تلف بشه. الانم برای اونهایی که دوست دارن از خوندن متنی زیبا لذت ببرن و بعد از خوندنش احساس کنند سبک شدند، یا موقع خوندن متنی به چشماشون اجازه بدن که اگر لازمه اشک در حدقه باقی مونده را رها کنند یه داستان از کارو، یکی از نویسنده‌های خیلی محبوبم براتون می‌نویسم.اگر خوب بخونید مطمئنا لذت می‌برید. داستان اینطوریه:

 

 

آخرین آهنگ – اثری از کارو
(برگرفته از کتاب شکست سکوت)

باور کنید که آنشب، شب وحشتناکی بود! وحشتناک چرا شب وحشت بود! وحشت از تنهایی فریاد شکنی که هیچ دلش نمی خواست مرا تنها بگذارد! وحشت از جیغ و داد بادهای سرگردان که در و دیوار کلبه محقرم را دیوانه وار بگریه انداخته بودند…

اصلا من آنشب از همه چیز می ترسیدم: حق داشتم! برای اینکه آنشب همه و هرآنچه در اطراف من بود، از دیوار ترک خورده ای که داشت بر سرم خراب می شد، تا گل سرخ پژمرده ای که گلدان سرشکسته ام، تابوت طراوت از یاد رفته ی او بود، برهمه چیز سایه سنگینی از وحشت یک فاجعه پیش بینی نشده موج می زد.

قلبم داشت در چهارچوب سینه ام منفجر می شد… ضربان قلبم آنقدر شدید بود که ساعت رنگ پریده ام را از نفس می انداخت. نمی دانستم چه کار کنم؟ بلند شدم، به هر فلاکتی بود خودم را به پنجره رساندم… پنجره بیچاره احساس می کردم که می خواهد از لابلای دیوار فرار کند! محکم چسبیدمش که اگر رفت مرا هم ببرد. ولی نرفت! نظری به آسمان افکندم… خاک بر سر آسمان! دلش صدبار بدتر از دل طپش رمیده سینه دریده ی دردآفریده ی من، گرفته تر بود. ستاره ها همه مرده بودند…. فکر کردم پهنه آسمان چقدر به زندگی من شبیه است! چه ستاره ها که در پهنه زندگی من در گمنامی یک سرنوشت گمنام مردند… و چه آرزوهای لطیف تر از لطافت ماه که در پژمردگی جوانی جوان مرده ام، ناکام و تیره فرجام پژمرده اند… دلم می خواست می توانستم خودم را کمی بیشتر تا صبح با اینگونه خیالات مشغول میکردم، ولی مگر می شد؟ آن وحشت مبهم استخوانهایم را آب می کرد… ناگهان فکر خوبی به نظرم رسید: تصمیم گرفتم برای نخستین بار همسایه ام را بخوانم تا در تحمل این تنهایی طاقت فرسا مرا یاری کند.

گفتم همسایه من… شما که نمی دانید همسایه من که بود… پس گوش کنید.  بگذارید اول به طور مختصر شما را با او آشنا کنم… همسایه من بیوه زن زیبایی بود که بیست وچهار پاییز بیشتر ندیده بود. اینکه نمی گویم بیست وچهار بهار برای اینست که در طبیعت انسانهای گرسنه بیشتر از دو فصل وجود ندارد: پاییز و زمستان! در سرتاسر زندگی محنت زده شان این پاییز لخت و دوره گرد است که صورت زندگی بخت برگشته شان را نوازش می دهد و زمستان هنگامی فرا می رسد که قلب انسان گرسنه در سینه سرمازده فقر مثل مرغ سر بریده جان می کند.

باری… این بیوه زن بدبخت بر عکس بخت زشتی که داشت، آنقدر زیبا بود که من از ترجمان زیباییش عاجزم. نگاهش مظهر یک حسرت بی تمنا بود، لبانش ترجمان سکوت ناکامی یک عشق، موهایش پریشانی یک مشت فریاد پریشان که شیون سکوت در بدرشان کرده بود!

خودش یکبار به من گفت که نامش لائورا است. لائورا ظاهرا هیچ کس جز دختر سه ساله اش را که پاکنویس تمام عیار مادرش بود نداشت!… در عرض یک سالی که با او همسایه بودم هیچ کس حتی یک بار سراغ او را نگرفت، خودش هم جز برای خرید از سر کوچه پا از منزل بیرون نمی گذاشت!

در تمام مدت یک سال تنها یک بار با من حرف زد و آن روزی بود که دخترش از پله ها افتاد و پای چپش شکست… تنها آن روز بود که از من خواست تا به سراغ طبیب بروم… رفتم با چه اشتیاقی، چه شوری…خدا می داند! برای اینکه میدانستم لااقل با این وسیله می توانم برای نخستین بار داخل زندگی او شوم… وشدم. همان روز وقتی طبیب کار خود را انجام داد و رفت، سر صحبت را با او باز کردم… ولی در مقابل هر صد کلمه ای که حرف می زدم تنها یک کلام پاسخ می شنیدم: «نه»…«شاید»…«خدا می داند»…همین!

ولی خوب من از همین کلمات ناقص و نارسا خیلی از چیزها را می توانستم بفهمم. وانگهی اتاق او…از سرگذشت دردناک دو انسان تیره بخت داستانها داشت… سرگذشتی آمیخته با عشق، عشقی آمیخته از چوبه دار ناکامی!

در یک طرف اتاق تختخواب رنگ و رو رفته فرسوده ای بود که قشر ضخیمی از گرد، رختخواب درهم ریخته آن را می پوشاند. معلوم بود که از مدتها پیش کسی در این بستر آشفته نخفته بود…و آن قشر گرد از چند قطره عرق سردی که انسان محتضری به عنوان آخرین قطرات یک مشت اشک راه گم کرده تحویل داده بود، حکایت می کرد. بالای آن تختخواب در واقع تنها زینت اتاق یک تابلوی گرد گرفته نقاشی بود. تابلو گاریچی پیری را نشان می داد که چرخ گاری اش به گل فرور فته بود و گاریچی بدبخت دستی به ریش سپید گذاشته، به صورت اسب نحیف خود نگاه می کرد، مثل اینکه از اسب خواهش می کرد که :« به هر وسیله ای هست چرخ گاری را از گل بیرون بکش…بچه ام گرسنه است.»

بخوانید  داستان کوتاه مرگ

مدتها به این تابلو نگاه کردم. دلم می خواست می دانستم کار کیست؟ با چشمان اشک آلود پرسیدم: خانم این تابلو… نگذاشت حرفم تمام شود، بلند شد، آهسته بیرون رفت و من از پشت در صدای او را شنیدم که زارزار گریه می کرد. وجود من در آن لحظات یکپارچه تاثر بود. دلم داشت کباب می شد. بلند شدم، پیشانی بچه ای را که داشت بی سروصدا می نالید بوسیدم و بدون آنکه خداحافظی کنم به اتاق خود رفتم. فراموش نکنم که علاوه برآنچه درباره اتاق او گفتم، پیانوی کهنه ای هم در پرت ترین گوشه اتاق دیدم که دو شمع یکی نیم سوخته و دیگری تمام سوخته در دو طرف آن از دندانه های سپید پیانو پاسداری می کردند. این دو شمع…. که می داند؟؟؟ شاید مظهر دو قلب آتش گرفته بود. دو قلبی که یکی شان پاک خاکستر شده و رفته بود و دیگری داشت خاکستر می شد.

بیش از آنچه در بالا گفتم من دیگر هیچ چیز درباره لائورا نمی دانستم. اصولا شاید اگر موضوع پیانو نواختن او نبود هیچ وقت یادم نمی آمد که موجود زنده ای در همسایگی من وجود دارد… لائورا هر شب بدون استثنا درست راس ساعت ۱۲ با پیانوی خود آهنگ غم انگیز تریستس شوپن را می نواخت. هر شب، هر نیمه شب، در سکوت مطلق، تریستس شوپن! این آهنگ برای من صورت لالائی پیدا کرده بود… من هرشب تا نیمه شب می نشستم و تا ناله پیانو تمام نمی شد چشمان من به خواب نمی رفت…

باری برگردیم برویم سراغ آن شب. همان شبی که گویی همه امواج جان گرفته بودند تا شاعری را که نمی خواست گمنام بمیرد با خود به گور ببرند! گفتم آن شب از فرط تنهایی… تنهایی نه …از فرط وحشت تنهایی تصمیم گرفتم که لائورا را بخواهم.

تصمیم خوبی بود ولی مگر می توانستم انجامش دهم؟ هرچه به گلوی خود فشار می دادم مگر صدایم بیرون می آمد؟! ولی یکبار اتفاقی رخ داد که در انجام تصمیم برای من کمک بزرگی شد. همانطور که به اتاق لائورا نگاه می کردم یکباره نظرم به کوچه افتاد. این بار دیگر رعب و وحشت تا اعماق همه سلول های ناراحتم رخنه کرد

نمیدانید… دیدم سایه موجودی افتان و خیزان در کوچه سرگردان است. مثل اینکه سراغ خانه ای رامی گیرد… به هر دری که می رسید با مشقت کمرشکنی بلند می شد، نگاهی به سر و روی در می کرد، بعد نا امید و حسرت زده به زمین می افتاد. دلم داشت از جا کنده می شد! این بار دیگر سکوت برای من جنایت بود…یکباره تمام قوای پراکنده ام را متمرکز کردم و با صدایی که سکوت شب را به لرزه می انداخت فریاد کردم: لائورا…لائورا

ای خاک بر سر من! کاش فریاد در گلویم ناله می شد و ناله به سینه ام برمی گشت و همانجا می مرد! تعجب نکنید اگر این حرف را می زنم. چون فریاد من به جای آنکه زن همسایه را به کمک من آورد، سایه سرگردان را دیوانه کرد! سایه وقتی صدای مرا شنید، جان گرفت، بلند شد و یکسره به طرف خانه ای دوید که آنشب قبرستان وجود مادر مرده من بود! احساس کردم که دارم همان طور ساده می میرم. زانوهایم سست شد. سایه داشت در را با شدت هرچه تمام ترمی کوبید… بیش از این تحمل جایز نبود. من احساس کردم که واقعا مرگ از سر من دست بردار نیست. فکر کردم خوب لااقل بگذار ببینم کیست؟ شاید خود مرگ است، خانه مرا گم کرده! بروم او را راهنمایی کنم. هم او را راحت کنم و هم خودم را! چراغ را به دست گرفتم، چه عمل احمقانه ای! برای انیکه هنوز پا به دهلیز نگذاشته، باد چراغم را خاموش کرد! ساعت رنگ و رو رفته دیوار اتاق من که تنها یادگار پدر از دست رفته ام بود، یازده و نیم را اعلام کرد. من چون با همه جای خانه آشنا بودم همانطور در تاریکی رفتم که در را باز کنم. در این هنگام لائورا پنجره را باز کرده بود و نگران به اتاق من نگاه می کرد.

شما را به خاطر هرکه دوستش دارید، به خاطر هرکه دوستتان دارد از من مخواهید که هرآنچه در منزلمان دیدم به طور مفصل شرح دهم. برای اینکه باور کنید دلم به حال خودم می سوزد. برای اینکه من سراینده دردهای ملتی هستم که پریدگی رنگ صورتشان را یا تازیانه ستم سرخ می کند یا سیلی پنجه فقر، یا سرخی تب سل…

به طور خلاصه می گویم که وقتی در را باز کردم در گیر و دار وحشیگری باد، جوان ژولیده، گل آلوده غرق در خونی را دیدم که آخرین نفسهای یک زندگی بی نفس را با تک سرفه های خون آلود به این محیط نکبت بار پس می داد. با دو دست لرزان او را از زمین بلند کردم و آهسته آهسته به سوی اتاقم روان شدم… با کمک پای راستم رختخواب خودم را در قلب تاریکی پیدا کردم و جوان مسلول را با احتیاط روی آن خواباندم. یک لحظه بعد چراغ روشن بود. وقتی چراغ را روشن کردم و نگاهم به سر و صورت مهمانم افتاد، برای نخستین بار ظلمت را ستایش کردم…ای کاش چراغ نداشتم! نمی دیدم…یک مشت استخوان پوک درهم برهم، چند لکه خون سیاه، پیراهنی صدپاره و آن وقت…گل…تا نوک پا…

بخوانید  نوشتن من و نوشتن دیگران

درنگ جایز نبود… با سطل آب آوردم، سر و صورتش را، دستهایش را، پاهایش را با آب شستم. آهسته چشمانش باز شد و آهسته خندید. بعد یکباره خنده در گوشه لبانش یخ بست. تکانی به خود داد و نگاهی به سر و پای من افکند. آمد که چیزی بپرسد… سرفه شروع شد و همراه سرفه…خون.

نمی دانستم چه کار کنم. باز لکه های خون را پاک کردم. آهسته دستم را بر پیشانی اش گذاشتم. می خواستم کلمه ای امیدبخش به زبان بیاورم اما نمی توانستم. زبانم بند آمده بود، لال شده بودم. نفس عمیقی کشید، باز آهسته خندید و گفت: شما…. سراپا گوش بودم، دلم می خواست حرف بزند ولی دیگر نتوانست. ضعفی شدید وجودش را احاطه کرده بود. این بار آهسته سر از روی متکا برداشت…نشست… با اشاره آب خواست. دادم و با چه لذتی سرکشید… بعد شروع کرد به حرف زدن…

من نقاش بودم، نقاش مرده های متحرکی که زندگی را مسخره می کنند و زندگان نفس مرده ای که بر مرگ غالب اند. من در تابلوهای خودم درد بی پایان ملتم را نشان می دادم و در خم و پیچ رنگها دروازه های سعادت گمگشته را بر روی آنها که کلمه ای سعادت، افسانه ای بیش برایشان نیست می گشادم!

من نقاش بودم ولی چه کار کنم که به خاطر انسانیتی که داشتم در عنفوان جوانی به چنگ مرگ موسوم به زندگانی افتادم. پدر من کارگر راه آهن بود. یک روز خبر مرگش را برای من و مادرم آوردند. پدرم در زیر چرخهای ترن له شده بود، من آنوقت هجده ساله بودم. مادرم در اثر شنیدن این خبر ودر نتیجه استیصال یک سال پس از مرگ پدرم دیوانه شد! درست به خاطر دارم وقتی برای نخستین بار برای دیدن مادرم به دارالمجانین رفتم وقتی مرا دید اصلا نشناخت و از من یک مشت کبریت خواست…داد و از رئیس دارلمجانین پرسیدم که موضوع چیست؟ او گفت: دیوانه عجیبی است! از همه کس این خواهش را می کند. چوب کبریت را می گیرد و در یک گوشه اتاق با گریه و خنده آمیخته به هم با آنها خط آهن درست می کند؟!

در اینجا شدت گریه به مهمان مسلول من اجازه نداد که سخنانش را ادامه دهد..مدتها اشک ریخت و سرفه کرد. به ساعت نگاه کردم. ده دقیقه بیشتر به نیمه شب نمانده بود

سرفه ها که دست کشیدند باز ادامه داد: پس از دیوانه شدن مادرم و پس از دیدار او بود که احساس کردم می خواهم به هر وسیله ای که هست فریاد بکشم. من نقاش بودم و نقاش به دنیا آمده بودم. رفتم سراغ قلم و رنگ. یک سال گذشت…یعنی چهار سال پیش بود که اتفاقا دختری مسیحی را در کارگاه یکی از دوستان نقاشم دیدم. هر دو بدون اینکه بدانیم چرا در یک لحظه دل به هم سپردیم . برای یکدیگر به جای یکدیگر مردیم! اسم آن دختر «لائورا» بود.

لائورا!…

وقتی این کلمه را شنیدم بی اختیار از آنجایی که نشسته بودم پریدم دو سه بار بیرون رفتم و آمدم. به ساعت نگاه کردم. نزدیک نیمه شب بود. فکر کردم چند دقیقه بعد فریاد شوپن از لابلای دندانه های سپید پیانو بلند می‌شود و آن وقت تکلیف من با این انسان نا کام چیست؟

اعصاب خود را کنترل کردم، رفتم کنارش نشستم و گفتم: معذرت می خواهم من شاعر هستم و گاهی اوقات تأثرات مرا دیوانه می کند.

ادامه داد: عشق من و لائورا از همان کارگاه شروع شد و در همان کارگاه پایان یافت. اینکه می گویم پایان یافت مقصودم این است که با هم ازدواج کردیم. ازدواج ما سرو صدای عجیبی در محافل مسیحی و مسلمان به راه انداخت… من داشتم دیوانه می شدم! چه طور می توانستم به این انسانهای از خود راضی بفهمانم که احساس و فهم متقابل بالاتر از این حرفهاست. من او همدیگر را می فهمیدیم. شش ماه به این وصف گذشت و علی رغم همه تهمت ها من و لائورا در کنار هم، به خاطر هم زندگی می کردیم و او تا آنجا که نفس داشت در پرورش استعداد من می کوشید. چون من به شوپن علاقه داشتم هرشب نیمه های شب به خاطر من تریستس شوپن را می نواخت.

همه شب، نیمه شب، تریستس شوپن! ای داد بیداد! …غیرممکن است! می خواستم فریاد بکشم که خاموش! دیگر چیزی مگو، تعریف مکن، دیوانه شدم، ولی احتیاج به گفتن من نداشت! سرفه ها به داد من رسیدند، این بار سرفه ها شدیدتر و خونین تر از دفعات گذشته بود، دلم می خواست علی رغم میل انسانی من! …او قبل از نیمه شب می مرد!

بخوانید  خداحافظ دهه سوم، سلام دهه چهارم

تنها، به خاطر اینکه تریستس شوپن را نشوند…! ولی یک باره قلبم پارچه پارچه فرو ریخت! ساعت دیواری فریادش بلند شد که:  نیمی از شب گذشت! مهمان من سرفه می کرد، که ناگهان پیانو ناله کرد! … شوپن، شوپن… نه… لائورا شکوه ی دیرینه اش را سر داد. شکننده بود! مرگ بود! جنون بود! سرسام بود و بدبختی ! شما نمی دانید، شما چه نمی دانید چه می گویم؟ چه می خواهم بگویم؟ مهمان من، نقاش بخت برگشته، یکدفعه لال شد! سرفه ها به زوزه تبدیل شدند… بلند شد. همان مهمان من که از جا نمی توانست تکان بخورد، یکدفعه از جا پرید، رفت به طرف پنجره اطاق لائورا. نقاش لحظه ای سراپا گوش دم پنجره ایستاد. سراپای پیکر نحیفش در آن لحظه سئوال بود… برگشت نگاهی به صورت رنگ پریده من افکند. یکدفعه قهقهه ای دیوانه کننده سر داد، فریاد کشید: «شما هم می شونید؟ این آهنگ را می گویم؟ شما نمی شنوید؟‌» یکدفعه خنده اش قطع شد و سیل سرشگ دیدگانش را با هرچه تمنای مبهم در حسرت بیکرانش بود، غرق آب کرد! من احساس کردم قبل از اینکه شاهد پایان ماجرا باشم، جانم دارد به لبم می رسد. لائورا خونسرد و بی خبر از همه جا و همه چیز آهنگ را ادامه می داد. ناگهان نقاش با صدایی که من تصور نمی کردم از پیکری چنان درهم و شکسته بیرون آمدنش ممکن باشد، فریاد کرد: لائورا…آخ لائورای من، مزن، ناله مکن، دیوانه شدم، مردم، مردم لائورا… نفسش بند آمد، سرفه ها شروع شدند، چند تک سرفه خون آلود، پیچ و تابی محتضرانه، آن وقت…سکوت

آهنگ پیانو قطع شد. همه جا سکوت، همه جا ساکت… تنها بادهای سرگردان بودند که فریادشان به شیون تبدیل شده بود! شیون مرگ، مرگ یک انسان…انسان نقاش

نقاش بخت برگشته آخرین لحظات زندگی را در آغوش لرزان من طی کرد، نه حرف می زد، نه سرفه می کرد. همه تک سرفه ها ، تک نفس شده بودند… تک تک نفس می کشید… تقلا می کرد. بلند شدم سرش را که روی زانوانم بود، آهسته زمین گذاشتم، کمی آب به صورتش زدم… زنده شد، نفس عمیقی کشید و گفت: من رفتم اگر او را دیدید… دستش را به خاطر من بفشارید… به او بگویید که من با همان آهنگی که نخستین بار پس از پایان آن ترا بوسیدم… حالا… حالا… دیگر هیچ … نه هیچ به او نگویید که من کجا و چگونه مردم. اصلا نگویید که مردم. دلم هیچ نمی خواهد دلش را، دل شکسته اش را بار دیگر بشکنم. اگر پرسید چه بر سر من آمد، بگویید… داشت حرف می زد که یکدفعه در اتاق باز شد! خاک بر سر من چه می دیدم! خودش بود، بیجامه ای وصله کرده برتن، موههای آشفته، سر و صورت رنگ آلود، ساکت، خیلی ساکت. همه اش تو فکر این بودم که حالا چه خواهد شد؟ از هرگونه پیش بینی عاجز بودم…اصلا دلم نمی خواست پیش بینی کرده باشم

لائورا همان طور ساکت دم در ایستاده بود، تا اینکه نقاش چشمش به او افتاد، سرش را آهسته بلند کرد، نتوانست نگه دارد… سرش با ضربت به زمین خورد، دوباره تلاش کرد، نشد. شروع کرد به خزیدن… لائورا همان طور مثل مجسمه ایستاده بود. نقاش بدبخت خزیده به طرف او می رفت… آنقدر رفت تا به زیر پایش افتاد… دیگر هیچ… همانجا افتاد… مرد.

* * * * * * *

امروز یک سال از آن شب می گذرد. یک سال است که دختر کوچولوی نقاش، شوهر لائورا در خانه من است. او از گذشته خودش، نه از مادرش، نه از پدرش هیچ خبری ندارد. مرا «پاپا» صدا می کند و تنها هنگام خواب است که دلش مادرش را می خواهد. پس از مرگ نقاش، یادداشت کوچکی در جیب او یافت شد که از گذشته او هیچ اطلاعی نمی داد. تنها در دو جمله ناقص خواسته بود که او را در دامنه همان کوهی که نخستین بار با لائورای خودش شب را در آنجا گذرانده بود، به خاک سپارند و بر فراز مزارش فقط به خاطر یاد لائورای خودش که مسیحی بود، صلیبی نصب کنند. من این کار را کردم… ولی درباره لائورا چیزی از من نپرسید.

همانقدر بدانید کسانی که به دارالمجانین می روند، بیش از همه دو دیوانه بدبخت موجبات تأثرشان را فراهم می کند.

یکی پیرزنی است که مرتبا با چوب کبریت خط آهن می سازد و دیگری زن زیباروی جوانی که عکس روی کبریتها را با زحمت می کند و به دیوار می زند و قوطی کبریت ها را بصورت دندانه های پیانو ردیف می چیند. به عکس های روی دیوار نگاه می کند… و با انگشتان لرزان… روی قوطی کبریت ها پیانو می نوازد.

۱ دیدگاه