یک رهجو

حسرت دل سپردگی

دل سپردم به فردای تاریکت

ماندم در سکوت پژمرده خیالت.

دست کشیدی از نگاه هایم که دل داده بودم به نگاه بارانی‌ات

دلم را دور راندی از دلم که سپرده بودمش به تو با آوای پر سوز بودنم.

حسرت نشین سرای دل بی آرزوی پروازت شدم.

بودنم را، به حراج عشق تو گذاردم.

چه خالی از دیروز، فردایم را به تو بخشیدم.

بخوانید  ای ساربان، ای کاروان لیلای من کجا می بری؟

نظر دهید