یک رهجو

دیوانه بمانید، اما مانند عاقلان رفتار کنید

 

…دیوانه بمانید ، امّا مانند عاقلان رفتار کنید . خطر متفاوت بودن را بپذیرید ، اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید…

 

کتاب “ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد” با این جملات آغاز می شود ، جملاتی که ایده اصلی کتاب را در بر می گیرد. همه ما طوری تربیت شده ایم که هنجارهای و اجبارهای جامعه –یا به عبارتی دیگر قوانین خودساخته جامعه- را بپذیریم . ما هیچ وقت نمی پرسیم که چرا باید کاری را انجام دهیم و یا از انجام کاری دست بکشیم. یا چرا اگر از گذشته کاری به عنوان هنجار مطرح شده باید آن را به همان شیوه –یا با حداقل تغییر- انجام دهیم. چرا افرادی که این اجبارها و تحمیل های جامعه را می پذیرند را به عنوان افراد عادی جامعه می پذیریم و آنانی که سعی دارند بر قواعد زندگی غلبه کنند و مبارزه ای را با تحمیل های زندگی آغاز کنند ، به عنوان افراد غیرعادی یا « دیوانه » می شناسیم. چرا همیشه رده افراد سدشکن از بقیه رده‌ها افراد کمتری را شامل می‌شود؟

در “ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد” پائولو کوئلیو ، داستان دختری را به تصویر می کشد که خود را در بند این قواعد می بیند و چون راه گریز و یا تغییری نمی یابد ، ناچار دست به خودکشی می زند . امّا پس از ناکام ماندن در خودکشی با افرادی آشنا می شود که مسیر عادی زندگی را دنبال نکرده و سعی می کنند روش های جدید را کشف کنند.

اکثر ما دوست داریم در شرایطه که داریم بمونیم و تلاش کمی را برای تغییر وضع موجود انجام می‌دهیم(خود من یکیشون). شاید این حرف که با بالاتر رفتن سن،‌تغییر مشکل و دردسرساز می‌شود را بتوان به گونه‌ای بپذیریم، اما در مقابل، گزینه‌ای خواهیم داشت به اسم “زنده بودن یا زندگی کردن”. چند درصد از ما، به عنوان موجودی زنده، زندگی می‌کنیم؟ چند درصد از ما حاضر هستیم خود را از پهنه قواعد خود ساخته برهانیم و آزادانه زندگی کنیم؟

بخوانید  من در فیدبرنر

شاید شکستن قواعد اطراف و پافرانهادن از این مرزها باعث اختراعات، ابداعات و اکتشافات بسیار سودمندی گردند. اکثر مختریعن و مکتشفین زندگی را از دریچه‌ای می‌دیدند و می‌بینند که دیگران اجازه آن را به خود نمی‌دهند. چرا؟ چون اینگونه نگاه کردن خارج از حیطه فکر و ذهن دیگران است و ممکن است مردم بهشان انگ دیوانگی بچسبانند.

تمام افرادی که به گونه‌ای دنیا را تحت تاثیر خود گذاشته‌اند و یا اثری ژرف و سنگین به جا نهاده‌اند در زمان خود از طرف جامعه دیوانه یا غیر عادی خطاب می شدند و با انتقادات فراوانی روبرو بودند . اما رمز موفقیت آنها زندگی کردن در دنیای خودشان بود . همگی خطر متفاوت بودن را پذیرفتند.

به قول پائولو کوئلیو، هیچ وقت جنون را به فقدان اختیار اشتباه نگیرید. به یاد داشته باشید که در سنت صوفی ، استاد – ملانصرالدین – کسی است که همه دیوانه اش می خوانندند . و دقیقا به این علت همشهریانش او را دیوانه می دانند که ملانصرالدین می تواند هر چه می اندیشد بگوید و هر کار می خواهد بکند . همین طور بودند دلقک های دربار قرون وسطی ؛ آن ها می توانستند پادشاه را از خطراتی آگاه کنند که وزرا جرأت اشاره به آن ها را نداشتند ، چون می ترسیدند موقعیت خود را از دست بدهند.

پائولو کوئلیو اعتقاد دارد که ما نیز می توانید چنین باشیم. دیوانه بمانیم اما چون افراد عادی عمل کنیم. خطر متفاوت بودن را بپذیریم ، امّا بیاموزید که بدون جلب توجه چنین کنیم . باید من حقیقی خود را آشکار کنیم . و در پاسخ به اینکه من حقیقی چیست ؟ کوئلیو می‌گوید: “من حقیقی ، همانی است که هستی ، نه آنی که دیگران از تو ساخته اند.”

بخوانید  من در فیدبرنر

اولین کتابی که از این نویسنده به دستم رسید، کیمیاگر بود. متاسفانه هیچوقت نتونستم کتاب را تا انتها بخونم. شاید با نوع نثری که داشت نتوانستم ارتباط برقرار کنم. اما این کتاب فرق داشت. علاوه بر موضوع جالب و نثر خوبی که داشت، در بعضی مواقع خودم را شبیه به ورونیکا حس می‌کردم –شاید خیلی از ما هنگام خواند این کتاب چنین حسی داشته باشند-. به همین خاطر دارم دوباره کتاب را می‌خونم. دوست دارم ببینم ….

نظر دهید